
تشییع پیکر حضرت آیت الله بهجت - عکس از خودم!
دیروز به اتفاق دوستم امیرحسین تیموریان رفته بودیم قم برای شرکت در تشییع پیکر حضرت آیت الله بهجت. عده زیادی از تهران و سایر شهرها برای شرکت در این مراسم خودشون رو به قم رسونده بودن. اینقدر تراکم جمعیت در مسیر تشییع، زیاد بود که چند بار احساس کردم بنده هم فردا میرم زیر خاک! واقعا نزدیک بود زیر دست و پا بریم و له بشم. هوای قم هم به قدری گرم بود که انگار وسط تابستونه!
پیکر آقای بهجت در زاویه ای از مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه، در نزدیک ترین نقطه به ضریح مطهر (به نسبت سایر علمای مدفون در حرم) دفن شد. حضور چندصد هزار نفری و شاید هم میلیونی مردم خیلی معنادار بود.

(این عکسها رو در پاییز ۸۳ گرفتم)
به یاد موندنی ترین سفری که به قم داشتم، سفری بود که در سال 83 به همراه جمعی از دوستان دانشگاهی رفتیم. دوستانی که حالا هر کدومشون خط و ربط فکری سیاسی متفاوتی دارن و غیر ممکنه بشه همه شون رو دوباره با هم به چنین سفری برد.به هرحال اون سفر بسیار پربار و منحصر به فرد شد وخیلی خوش گذشت. علاوه بر زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها، دیدارهایی با علما داشتیم، اما قطعا زیباترین فراز سفر که از دیروز تا حالا چند بار در ذهن خودم مرور کردم، نماز جماعت صبح به امامت آیت الله العظمی بهجت بود.

یادش بخیر مسجد فاطمیه. همه کسانی که اونجا رفتن میدونن چی میگم، اون فضای ساده و باصفا و متفاوت با دیوارهای آجری ، تو کوچه های قدیمی مرکز قم.
من که تازه دوربین دیجیتال کوچکی خریده بودم و همیشه و همه جا عکس میگرفتم، فبل از شروع نماز صبح که آقای بهجت مدت زیادی به نوافل و مناجات مشغول بودن، در فاصله ای نزدیک به ایشون ایستاده بودم، اما نمی تونستم خوب عکس بگیرم، با اینکه مانعی در کار نبود اما خجالت میکشدم، بخصوص با دیدن حالت عارفانه آقای بهجت که موقع قنوت سرشون رو به نحو خاصی خم میکردن و بی وقفه اشک میریختن... یادش بخیر، چه صبح قشنگی بود.

مسجد فاطمیه قم (مسجد آیت الله بهجت)
من هم مثل خیلی ها معتقدم آقای بهجت بین همه علما از جنس دیگه ای بود و مثل او نخواهد آمد. وای به حال ما و زمین بدون بهجت! رحمت و رضوان پروردگار بر روح پاک او.

مصلای امام خمینی تهران، محل برگزاری نمایشگاه کتاب
نمایشگاه کتاب تهران در حال برگزاریه و بنده هم بازدید کوتاهی داشتم. قیمت کتاب الحمدلله! داره به سقف مورد نظر ناشرین میرسه و ما جوانان بی بضاعت مجبور به حداکثر صرفه جویی در خرید کتاب هستیم و از این بابت در اصلاح الگوی مصرف پیشتازیم.
البته شانس آوردم که امسال زیاد کتاب درسی و دانشگاهی نمی خواستم و جز یکی، همه کتابهایی که خریدم غیر درسی و از روی علاقه شخصی بودن. غرفه هایی که مدنطرم بود رو هم از ابتدا مشخص کردم و صاف رفتم سراغ کتاب هایی که می خواستم.6 جلد کتاب تاریخی سیاسی و یه نقشه البرز مرکزی خریدیم، شد 36 هزار تومن ناقابل!
حالا هی بزنید تو سر مردم که سرانه مطالعه در ایران خیلی پائینه (واقعا هم پائینه). هی از دین و عقل و تجربه، آیه بیارید که آی ملت اگه میخواید برید بهشت کتاب بخونید. چشم! ولی کو پول (به شلوغی نمایشگاه نگاه نکنید، نصف بیشتر ملت برای تماشا و پیک نیک میان، بندگان خدا شهرستانی ها هم غالبا به نیت خرید کتاب برای کتابخونه مسجد و محل و دانشگاه میان نه با بودجه شخصی و برای خودشون. بقیه هم اگه دستشون پره، بیشتر بروشور و لیست کتاب و تقویم و دفترچه یادداشت هدیه جمع کردن )
البته همین که با برپایی این نمایشگاه حداقل سالی یه بار عطر کتاب به مشام تهرانی ها میرسه جای شکر داره.

دیروز ( پنج شنبه 17/2/88 ) مهندس میرحسین موسوی، به دعوت مجمع روحانیون مبارز، اومده بود حسینیه شماره 2 جماران. تعدادی از روحانیون شاخص چپ از جمله آقایان امام جمارانی، موسوی بجنوردی، محتشمی، انصاری، لاری و عده ای از روحانیون شهرستانها در این مراسم حضور داشتن.
اما چند نکته از این مراسم:
۱- غیبت دو چهره اصلی مجمع یعنی آقای خاتمی و موسوی خؤینیها توجه حضار رو جلب کرده بود. طرفداران آقای کروبی (ابطحی و رحمانی) هم طبعا نیومده بودن.
۲- رفت و آمد مداوم تعدادی از اعضاء جوان و تازه به دوران رسیده (یا هنوز به دوران نرسیده!) ستاد انتخاباتی آقای موسوی که فکر میکردن بانی مراسم هستن و باید تو همه چیز دخالت کنن از حاشیه های جلسه بود.
۳- حضور پر رنگ و قابل تقدیر !!! مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام در این مراسم خیلی تو چشم میزد.
تعدادی از عکس هایی که بنده از این مراسم گرفتم ، در ادامه مطلب
ادامه مطلب...

شمرونی ها که خودشون بلدن. روی سخن با سایر دوستانه...
اگه از میدون تجریش، خیابون دربند رو صاف بگیرید برید بالا، دست راست کوچه ای به نام ظهیرالدوله می بینید، وارد کوچه که شدید چند قدم جلوتر سمت راست پلکانی هست که به در یه باغ منتهی میشه. باغی که سالهاست گورستان شده؛ قبرستان ظهیرالدوله،مدفن تعدادی از چهره های نام آشنای معاصر ایران و یکی از اماکن بسیار دیدنی و تأمل برانگیز شمیران که بیشتر روزها بسته است و فقط روزهای آخر هفته گاهی درشو باز میکنن.
من بارها از کنار این قبرستان مشهور که البته زیاد بهش توجهی نمیشه رد شده بودم تا اینکه یه بار به اتفاق دو نفر از دوستان از اونجا عبور میکردیم که دیدیم خانواده یکی از افراد مدفون که سرهنگ دوره شاه بوده، قصد ورود دارن و ما هم همراه اونها وارد شدیم، البته بعد از اینکه هر کدوم از ما مبالغ ناقابلی به پیرزن سرایدار قبرستون تقدیم نمودیم، اذن ورودبه ما دادن.
یادمه همون روز مطلب کوتاهی در این مورد در وبلاگم نوشتم اما امروز میتونید گزارش مفصل تری از این بازدید به همراه عکسهایی که گرفتم رو در ادامه مطلب ببینید، البته اگه اینترنت پرسرعت دارید وگرنه از خیرش بگذرید بهتره!
ادامه مطلب...
صبح زود، همین که از خانه زد بیرون گفت: « مسابقه می دیم! » و قبل از اینکه نظر او را بشنود، ادامه داد: « از الآن تا شب ». چشمش به زنی که از سر کوچه می آمد افتاد؛ نگاهش را کج کرد. به شیطان گفت: فعلا یک - هیچ به نفع من!
داستانکی که خوندید یکی از نوشته های زیبای محمد مبینی است که میتونید به همراه سایر داستانک هاش در وبلاگی به نام مشترك مورد نظر بخونید.


